close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات خنده دار

جوکهای خنده دار تلگرام سری جدید




[ پنجشنبه 03 دي 1394 ] [ 15:0 ] [ حمیدرضا ]

بیمارستان (خاطرات خنده دار)

یه مدت میرفتم بیمارستان واسه دیدن دوره 

 

یه روز داشتم از ملت خون میگرفتم 

 

یه پسری به پستم خورد اومده بود, واسه اهدا خون, خونو که 

 

ازش گرفتم گفتم: که تا 24 ساعت نباید ورزش های سخت داشته باشه!

 

_ نه خانم من امروز بعدازظهر مسابقه دارم!!!

 

_ عاقا من واسه خودتون میگم ضعف میکنین!

 

_ نه الا و بلا من امروز باید مسابقمو برم..

 

_خب حالا چه مسابقه یی؟

 

_مــِنـــچ ^__^

 

خدایا یه پولی به من بده یه عقلیم به این بده :|

 

نمـــک >_<

فرستنده : ژیلا بانو ^_^ Kurd



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 14:8 ] [ حمیدرضا ]

ولی دلم براش سوخت... (خاطرات خنده دار)



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 14:5 ] [ حمیدرضا ]

دبیر عربی (خاطرات خنده دار)

آقا(بله درس نوشتم) ما ی دبیر عربی داشتیمو داریم(پارسالو امسال)
ک اسمش خانم باتجربه بود منم ک عاشق درس عربی از معلمشم خیلی خوشم میومد
حالا این ماجرا ک میخوام بگم مال سال پیشه,در کلاس پارسال ما جوری بود ک دیوار دقیقا پشتش بودو وقتی در تا ته باز میشد دقیقا روی دیوار قرار میگرفت(ادبیاتم تو حلقتون)ی بار منو دوستم داشتیم از در کلاس میرفتیم بیرون(در واقع بیرون نمیرفتیم عین وحشیا میدوویدیم بیرون)ک من درو محکم باز کردم نگو معلم عربی ما داشته همزمان وارد کلاس میشده هیچی دیگه بیچاره یکی از در خورد یکی از دیوار!!!
چون منم ک نامردی نکرده بودمو محکم درو کوبیده بودم(ناخواسته بود)تو سرش بد بخت یه بار جلوسرش از در محکم ضربه خورد رف عقب ی بارم از دیوار پشت در ضربه خورد...هیچی دیگه توقع داشتیم ضربه مغزی شه(حالا دور ازجون)ولی چیزیش نشد.خلاصه حسابی معذرت خواهی کردم دیگه تا آخر سال همش استرس داشتم ک نمره مستمرمو کم بده ولی دمش گرم معلم خوبی بود نمره اصلی خودمو داد.(ببخشید اگه ی کوچولو طولانی شد.)



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 14:5 ] [ حمیدرضا ]

معلم جالب ما (خاطرات خنده دار)

عاقامایه معلم داریم دست خودمون نیست تامیبینیمش میخندیم عاقایه روزسرکلاس انقدرمسخره بازی درآورده بودیم خندیده بودیم که نگو
بنده خداداشت نکته ادبی درس میدادیه دوست دارم اسمش(حمیده اس)اون روز به معلم میگه اجازه نهادچیه؟بیچاره توضیح داد گفت گذاره چیه؟توضیح داد گفت فاعل ومفعول چیه؟اون بدبخت فلک زده هم توضیح دادعاقامن نمیدونم اون روزدوستم چیزی کشیده بودخوابش میومدالکی شادبودمعلم روبرای پاک کردن نیم کیلوباقالی لازم داشت اصن نمیدونم 
دوستم برگشته میگه فعل چیه؟
قیافه مااون لحظه=-O =-O =-O =-O 
قیافه معلم:-$ :O وجمله ای که نمیدونم باچی قاطی کردگفت حمیده دیگه خیلی بسه دیگه
بیچاره رفت ماودوستمونوخنده هامونوجمع کنه بدترگندزد
وای مااون روزکل کلاس روازخنده گاززدیم کلاس تموم شدمعلم بیچاره خودشم انقدخندیده بوددیگه نمیتونست حرف بزنه
تاگیرتون بیادازاین دوستاومعلما



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 14:4 ] [ حمیدرضا ]

آقا (خاطرات خنده دار)



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 14:2 ] [ حمیدرضا ]

خانوم چیکار میکنی (خاطرات خنده دار)

چند ماه پیش یه وانت پیچید جلوم ترمز گرفتم ولی چون سرعت زیاد بود خردم به سپرش چراغ راهنمای ماشین من شکست
وانتیه:خانوم چیکار میکنی؟!
من:ببخشید یهو پیچیدم جلوتوناااا
وانتیه:ندیدمتون
منo_O دلیل میشه بپیچید یهو وسط خیابون الان هم اشکال نداره راه بیافتید بریم ترافیک درست نشه چیزی نشده که
وانتیه:بریم ؟!
من:پ ن پ میخواهید وایستم از سپرتون معذرت خواهی کنم؟!!
وانتیه@_@
ملت:-D
من:-)



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 14:2 ] [ حمیدرضا ]

دستشویی دانشگاه(خاطرات خنده دار)



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 14:1 ] [ حمیدرضا ]

مریضی دبیر زیست (خاطرات خنده دار)

امروز دبیر زیستمون بدفرم مریض بود،درسمونم انتشار بود(زیست۲)گفت هرکس بیاد جای من تدریس کنه مستمرشو بیست میدم تا آخر ترمم از پرسش نمیکنم!

منم یه جو گرفتم(ینی برق سه فاز بگیره اما جو نگیره!)بلندشدم گفتم من میام!

خلاصه یه قسمتی رو به خوبی و خوشی گفتم آخراش بود دیگه دیدم نمیتونم!

جاتون خالی یهو با سرعت نور برگشتم ماژیکو پرت کردم سمت بچه تنبل کلاس:

+مسعودی الان چی گفتم؟

-میدونم چی گفتی ولی حال ندارم تکرارش کنم

+بچه ها همه این قسمتو فهمیدن؟

-بحله

+پس سریع ی برگه دربیارید میخوام از همین قسمت کوییز بگیرم!!

دبیر:زهرا چیکار میکنی؟!

+خانوم خودت گفتی تدریس کنم!

*آره ولی نگفتم پرسشم بکن!

+خانوم گه نمیدونی تدریس و پرسش دو جز جدا ناشدنی علم هستن؟!نکنه بخاطر مریضی سلولای مغزیت نابود شدن؟!دهنتو باز کن بگو آآآآآآ...

کل کلاس:هارهارهار...

من::D:)):))):))))))

دبیر:زهرا میتمرگی سرجات یا بتمرگونمت؟!

من:بیست مستمرمو رد کردی میشینم!!

دبیر:بشین بیستت دادم!!:))):)))

من::دی دی دی

(دوستان ببخشید طولانی شد!!)



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 14:0 ] [ حمیدرضا ]

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﺟﻬﻨﻢ (خاطرات خنده دار)



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 13:59 ] [ حمیدرضا ]

زمان دانشجویی (خاطرات خنده دار)

زمان دانشجویی یه روز رفتیم سفرعلمی چون استادمون تو وزارت جهاد اون موقع هم یک پست عالی داشت تمام کارهای سفر را خودش جور کرده بود الحق و والانصاف امکانات پذیرایی و کارگاه هایی که هماهنگ شده بود واسه بازدید بیست بودن .موقع ناهار تو یک رستوران شیک پیاده شدیم جاتون خالی زرشک پلو با مرغ بود آخرای غذا خوردن بودیم یکی از همکلاسام که شوخ هم بود دستهاشو به علامت شکرگذاری از خدا بالا گرفت وگفت:خدایا شکرت اولین باره تو زندگیم میبینم برنج بشقابم تموم شده ولی مرغ هنوز تو بشقاب هست و تموم نشده!!!... یهو رستوران از شلیک خنده هشتاد دانشجو منفجر شد



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 13:58 ] [ حمیدرضا ]

بعد از کلاس دانشگاه (خاطرات خنده دار)



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 13:57 ] [ حمیدرضا ]

به دنیا آمدن آبجیم (خاطرات خنده دار)

آبجیم تازه ب دنیا اومده بود رفته بودیم بمونیم خونه مادربزرگمینا چون هم عید بود و هم آبجیم تازه ب دنیا اومده بود مهمون خونشون زیاد رفت و آمد میکرد...

بعد این آبجیه من ی ذره تپل بودو ی ذره موهای سرش زیاد بود بعدم همه از موهاش تعریف میکردن ک آره بچه ب این کوچیکی موهاش چ زیاده

عاقا گذشتو روز دوم/سوم عید مهمون اومد زنه این مهمونامونم از این زنای پرحرف بود(ینی فقط حرف میزدا...) نشسته بودیم ک این یهو شرو کرد ک وای چقد این بچه خوشگله واای چقد نازه وااای موهاش چقده زیاده وااااای.....

ک یهو پدر بزرگم برگش گف:ظاهرا واجب شد برم ی بار دیگه ببینم من این بچه رو!!!!!! شاید من خوب ندیدم یا اشتباهی دیدم!!!!....

(خخخخخخخخخ)

ینی مهمونا ک رفتن ما همگی کف زمین از این حرف باحال پدربزگم پخش شده بودی بس ک خندیدیم

پدربزرگ با حاله داریم؟؟؟؟؟؟

سلامتی همه پدربزرگا (اگ دارین خدا عمرشون بده اگ فوت کرده خدا رحمتشون کنه)ی صلوات بفرستیم....

من ک عاشقشم....



[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 13:56 ] [ حمیدرضا ]